|
خدا هست... | ||
|
[ شنبه 1390/06/05 ] [ 21:51 ] [ فریبا ]
سلام به همه ی دوستای گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم خوبید همتون؟؟؟خوش میگذره؟؟ واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقد دلم واسه شماهاو وبلاگم تنگ شده بود![ناراحت] راستی اصلا شماها منو یادتون هست؟بابا فریبام دیگ؟ی سال پیش تقریبا همین موقع ها رفتمو بی معرفتی کردم بهتون سر نزدم! از هیچکیم توقع نداشتم که بهم سر بزنه چون منم نبودم ولی این توقع هم ندارم ا یادتون رفته باشم! رفتم دانشگاه با کلی خاطره و تجربه.اوه که چقد خوابگاه سخته زندگی! میخوام از این ترم خونه بگیرم. بر خلاف تفکرم از امل شهر خیلی خوبیه با ادمای نسبتا خوب البته همه جا خوبو بد هست! بازم واستون مینویسم. راستی من یه مشکلی دارم!!!!!!؟؟؟؟؟ این کامنتا واسم باز نمیشه که بهتون نظر بدم و بگم اومدم!!!! اگه کسی میدونه لطفا راهنمایی کنه.مسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی. خب من دیگه برم.بهم سر بزنید.فعلاااااااااااااااااااااااااااا [گل]
«دزد روزی رسان!!!» دزیدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه ی خانه را در آن بگذارد وببرد.اما هرچه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجینش برگشت تا آن را بردارد و برود. در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید. دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی دارم من!چیزی به دست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد ! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید. دزد ایستاد و به صاحبخانه گفت: من زیرانداز برای تو آوردم و حالا در را باز میگذارم شاید دیگری رو انداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد! [ پنجشنبه 1389/06/04 ] [ 0:10 ] [ فریبا ]
" شهادت مولای مظلومم رو به همه ی دوستای
سلاااااااااااااااااااااااااااااااملکوممممممممممم بروبچز گرام!!!!!!! حالو احوال؟؟؟؟همتون کوکیت دیگه؟؟؟؟؟؟ خوش میگذره تابستون؟؟؟ بیچاره بچه مدرسه ایا! بخدا ولی الان که جوابا اومده شارژ شدم گفتم یه حالیم به شما ها بدم. خدارو شکر اونی که دوست داشتم قبول شدم قبول شدم! ولی امل!!!!!! اصلا نمیدونم چه جور شهریه؟؟؟خوبن؟بدن؟جوادن؟نورمالند؟آنورمالند؟!!!!!! میخوام بدونم کلا تو چه فازیه شهر امل؟؟؟ اومدم بگم مه اگه اونجارو میشناسید به منم بگید آخه همش فکر میکنم بده جاش ولی به بچه املی ها بر نخورها!!!!حسم اینه! البته واسه ۱شنبه میرم ثبت نام( خداکنه اونجوری که من فکر میکنم نباش!!!!!!!!!وای............... خب دیگه امار مامار دارید بریزید وسط مارو هم از این بی خبری درارید!!!!
منتظر خبراتون هستم ......
دوستوندارم.
فعلا فرت....... [ شنبه 1388/06/21 ] [ 0:28 ] [ فریبا ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای
خوووووووووووووووبید؟؟؟ خوشید؟؟؟ سلامتید؟؟؟ بدون ما خوش میگذره؟؟؟ قربـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونتون برم دلم واستون یه ذره(.) شده بود اول بگم واقعا از اونایی که بهم سر زدن ممنونم,خیلی خوشحال شدم نظرای قشنگتونو خوندم.واقعا ممنون اخیشششششششششش راحت شدم بخدا,کنکورو میگم تموم شد. کنکوریاش میدونن من چی میگم. منتظرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر نظرهای زیبایتان هستم. این آپ تقدیم به همتون دوستون دارم هوارررررررررررررررر هوارررررررررررررررر. [ جمعه 1388/04/19 ] [ 20:14 ] [ فریبا ]
[ شنبه 1387/08/04 ] [ 1:7 ] [ فریبا ]
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به همه دوستای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبم همه خوبید ؟خوشید؟سلامتید؟ بچه این چند وقته میخواتم یه چی بگم بهتون ولی گفتم بزار وقتش برسه بعد میگم! خیلی رک بگم من دارم میرم...............!!!!!!!!!!!!!!! من وبمو حذف نمیکنم بزار باشه شما هم ترکش نکید بیاید یه وقتایی بهش سر بزنید شاید یه وقتی اگه شد بیام ولی قول نمیدم آخه اونایی که مثل من کنکور دارن منو درک میکنند که چی میگم تمام سرنوشتم و زندگیم به این کنکور بستگی داره! نکنه منو فراموش کنیدا!!!!!!اومدم پیشتون منو نشناسید!یادتون باشه دیگه ساله دیگه ایشالله اگه اومدم خب بدونید منم دیگه آخه فریبا که زیاد نیست! دارم خیلی دیر شروع میکنم به خوندن ولی حالا که دارم میخونم میخوام بشینم و بکوب خوب بخونم. بچه ها تنها خواهشم ازتون اینکه برام دعا کنید که یه دانشگاه دولتی با رشته ی خوب اگه خدا خواست قبول شم . چشمام به دعاهای شماستا!!!!!!!!!! البته واسه همه کنکوری ها دعا کنید واسه من دعای ویژه کنید.ممنونتون میشم. خیلی هم ناراحتم و دلم واسه تک تکتون تنگ میشه همتونو دوست دارم و میسپارمتون دست خدایی که در همین نزدیکیست! امیدتون به خدا هیچ وقت قطع نکنید. به امید دیداری دوباره. خداحافـــــــظ همتون باشه......
خب دیگه هیچی من رفتم.............!!!!!!!!!! [ جمعه 1387/07/12 ] [ 20:19 ] [ فریبا ]
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود "نامه ای به خدا" خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن! عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود" نامه ای به خدا" [ سه شنبه 1387/07/09 ] [ 23:2 ] [ فریبا ]
«کوچه» بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه که بودم، در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد. باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم. پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم. ساعتی بر لب آن جوی نشستيم. تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام. ... يادم آيد تو به من گفتی!: از اين عشق حذر کن لحظه ای چند بر اين آب نظر کن! آب، آيئنه عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است! باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن! با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد چون کبوتر لب بام تو نشستم
اثر از:فریدون مشیری [ چهارشنبه 1387/07/03 ] [ 11:38 ] [ فریبا ]
[ یکشنبه 1387/06/24 ] [ 18:2 ] [ فریبا ]
کودکی با پای برهنه زیر باران ایستاده بود و به ویترینه فروشگاهی نگاه میکرد، زنی در حال عبور او را دید،او را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید وبه او گفت مواظب خودت باش. کودک پرسید :ببخشید خانم شما خدا هستدید؟ زن لبخندی زد و پاسخ داد: نه!من فقط از بندگانه خدا هستم. کودک گفت: میدانستم نسبتی با او دارید.......... [ دوشنبه 1387/06/11 ] [ 22:9 ] [ فریبا ]
«خدا هست» مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلف صحت كردند. وقتي به موضوع«خدا» رسيدند آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشه.» مشتري پرسيد: «چرا باور نميكني؟» «كافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سر پرست پيدا مي شد؟ نبايد اين همه درد و رنج وجود داشت. نمي تو اگر خدا وجود مي داشت. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه دهد اين چيزها وجود داشته باشد.» مشتري لحظه اي فكر كرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگر گفت: «مي داني چيست به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.» آرايشگر با تعجب گفت: «چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم من آرايشگر هستم. من همين الان موهايت را كوتاه كردم!» مشتري با اعتراض گفت: «نه! آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچكس مثل مردي كه آن بيرون است با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.» «نه بابا آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.» مشتري تاييد كرد: «دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج وجود دارد.» خدا هست...... [ دوشنبه 1387/05/21 ] [ 0:51 ] [ فریبا ]
[ چهارشنبه 1387/05/02 ] [ 21:18 ] [ فریبا ]
[ چهارشنبه 1387/02/25 ] [ 19:5 ] [ فریبا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||